حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

گیشه حقیقت گیشه دروغ؟

گیشه حقیقت گیشه دروغ؟
گیشه حقیقت برای چه خالیست؟و گیشه دروغ برای چه شلوغ؟گیشه حقیقت تلخ بهتر هست از گیشه دروغ ؟تلخی آن گیشه برای چیست؟حقیقت تلخ نیست باور حقیقت بر پایه آنچه هست بهتر هست از گیشه دروغ که به شما سراب را نشان دهد؟شاید ساعتی هفته ای ماه خوشحال باشید اما نهایتن چون با واقعیت طرف نشدید؟مثل رویای شیرینی هست که آخرش تلخ هست؟اولش شیرین اما آخرش تلخست.اما حقیقت تلخ اولش تلخ شاید باشد اما در پی مرور زمان به شما واقعیت را نشان میدهد؟پس تلخی آن یا بر پایه ضرر منفعت هست یا بر پایه قبول نکردن واقعیت؟زیرا واقعیت شما را آزاد میکند اما دروغ آخرش تلخیش صد برابر ضرر آور و تلخ هست؟ما در یک زمین بذری میکاریم اما با سختی آن را درو میکنیم و مایه آن درو خوشنودی خود ما و مصرف کننده هست؟زیرا با سختی کاشتیم با سختی برداشتیم منصفانه ارائه کردیم و منصفانه بدست کسی میدهیم که با او مبادله داریم و مطمئنیم.زیرا بعد کاشتن جستنست که درست به دیگری داده؟پس همه اش سختی شیرینی هست چون بذر کاشتن برداشتو ارائه را پیمودیم.اما بد کاشتیم.سریع با رشد غیر معقول معمول ببار آوردیم.نا عادلانه قیمت گذاشتیم ناعادلانه فروش میره و بعد تلخیش بدتر از آنست.زیرا کاشت درست برداشت درست شیرین هست.بذری که در دل دیگری میکارید باید آن بذری باشد که در خود درست به عمل آوردید تا در دیگری و دیگری رشد آن درست باشد.

شاعر خواب های دلتنگی

/شاعر خواب های دلتنگی/
رویاهای قصه ی دلتنگی
تواریخ تاریخ بدون سال
سالهای قصه ی دلتنگی
پنجره ی رو به شهری آهن
آهن های قصه ی دلتنگی
کارناوال شهرنشینی بوق ممتد ترمز روی کلمات
هجایای کشیده از درد دلتنگی
ماضی بعید قصه دیروزها
فعل حال قصه امروز دلتنگی
خاطرات خیس باران زده سال شمسی
قمری زدور شعر منظومه مثنوی دلتنگی
تالاب غرق شدن کلمات بی برگی
زیر سایه سار درختان تکیده از قصه بی برگی
شاعر-حسام الدین شفیعیان

/اول از خود شروع کنیم.../

/اول از خود شروع کنیم.../

هر گاه شما به یک نفر دیگر محبت کنید اول به خود محبت کردید؟چرا چون این زنجیره بسته به هم هست شما اول رضایت خدا را بدست آوردید بعد در گروی این رضایت خداوند به شما آرامش و رضایت میدهد چون این پتانسیل در شما هست که سمت محبت و مهربانی گرایش داشته باشید.آنی که از همه نفرت دارد باید اول پتک نفرت را بردارد و درون خود بکوبد و ابلیس را خورد کند پتک به معنای خورد کردن حسد,تکبر,غرور,بدخواهی,بدبینی,نفرت,مال اندوزی,مال اندوزی در راه شر,و در معنویت پتک نیست گلها هستند که شاخه های آن محبت,مهربانی و دوست داشتن کمال دادن,دیگری را که در هر منظری هست شکوفا کردن مثلان کسی صدایش خوبست کسی نویسنده هست کسی حرفهای خوب میزند کسی مهربانی را رواج میدهد اینها اگر در گروی خدا باشد صوت شما هنر شما همه و همه سمت روشنایی بخشی حرکت میکند دیگر درد دیگری درد شما میشود و مرحم میشوید اما اگر پتک ها را نزنید زخم میشوید مرحم هم بشویم نه زخم برای هم.اول این را محکوم نکردن دیگری بدانید شروع آن از خود شماست چراغی شوید در دست دیگری نه محاکمه کننده دیگری بلکه کمالی باشید برای جهانی که پر از خوبی و مهربانی بشود.آمین

معرفت افزایی در قلمروی انسانیت است

معرفت افزایی در قلمروی انسانیت است.آموختن معرفت مهمتر از خرج آنست.زیرا کسی که خوب بیاموزد خرج کرد آن مادی نیست بلکه نمودارست.اگر از کوچکترین مسئله زبانی.کار.خدمات.و هرگونه کمک.فکری.حتی کوچکترین کاری که دیگری را خشنود میکند در درون آدم نباشد.قلمرویی هست که در آن بذر بی تفاوتی کاشته شده است.و نهال آن خشک و عمل در آن نیست.اگر کسی از افتادن کسی خوشحال میشود هنوز درون بطن درون مایه او خام است.با عملکرد به رفتارهاست که نیاز به راهنما هست.مگر در نهالستانی که بذر درست کاشته بشود. از خدا میخواهیم کمک به ما کند اما از کمک به دیگری میگذریم.وجدان بیدار وجدانی هست که بتواند و بداند که میتواند و شناخت داشته باشد اما مالکیت معنوی را بهتر بداند.و امور حق الناس را.خب بذر درون مایه آن مهم هست.بذر محبت اگر خشکید جای آن را قساوت میگیرد.ارزش هر انسان مطابق هم اصلان نیست.زیرا درجات کمال هست.که به انسانی ارزش میدهد و انسانی آنقدر آن نهال درونش هست.که الماس میشوند و تجلی نبودن آن افراد حس میشود.درجات انسانیت آدمها ارزش آنهاست.بنی آدم اعضای یکدیگرند از نظر کمک کردن به هم هست اما عیار انسانها با هم فرق دارد.و اینگونه اگر عدالت برابری کنیم خیانت کرده ایم زیرا آن شخص یا باید کمال بگیرد یا ارزش خود را خوار بشمارد.

تولد درون خود آدمی که به انسانیت میرسد

اول در هر خوشبختی محبت هست زیرا محبت حسد را از بین میبرد.زیرا در مهربانی گشایشی هست بنام دور ریختن بدی.وقتی بدی دور ریخته شود.شما وارد تولد تازه ای در خود میشوید.و آن تولد محبت کردن هست.زیرا بی توقع محبت میکنید.و بدون توقف به کاری که خوبست سرانجام تازه ای میدهید.زیرا کمال انسانی در رشد مثال بذریست که شکوفایی آن درخت حاصلخیزی از درهای دیگر خوبیست.زیرا از در خوبی وارد شدید.پس کوبیدن در خوبی یعنی خواستن باز شدن هست.و درو کردن آن داس محبت هست نه داس خشونت.هر چه کاشتی برداشتی در کوله بار رفتن از حیات دوباره تولد درون خود آدمی که به انسانیت میرسد. مثال پرنده ای که خود را از قفس برهاند تا به آسمان پرواز کند.نهال محبت نهالیست که نه خشک میشود نه از بین میرود زیرا روشن نگاه داشتن آن درون دیگری نهال دیگریست.اما نهالی که بدی باشد در بسته از سرابیست که به بدی برای دیگری ختم میشود کدام در بهترست در محبت یا در بدی.محبت بهترین در هست زیرا چنانکه دری را میکوبید که خوبی در آن سایه افکنده روشنایی آن بر تمام زندگی شما سایه میفکند.سایه محبت را گسترانیدن یعنی زدودن بدی و جایگزینی خوبی.خوبی را جستن در کاری که میتوان انجام داد.مواظبت از این نهال تا رشد آن یعنی زنده نگهداشتن آن تا مبادا خشک در درون نشود.و ابیاری آن یعنی این محبت را درون خود زنده نگه دارم سر سبزی آن نشاط روح شماست.زیرا شما کاری میکنید که درونتان ازرده نیست و درونتان شاد میشود.و برونتان با درونیاتتان یکسان میشود.زیرا شما محبت را جستجو کرده اید نه نشسته نه منتظرید بلکه آن را درونتان زنده نگهداشتید.و از آن مرحمت خود را و دیگری را با مبادله ای خوب می ازمائید.مبادله معنوی یعنی من بتو محبت میکنم اما مبادله مالی از تو ندارم.زیرا برگشت آن را از چرخش این زنجیره از خدا خواسته ام.