ماحصل زندگی از تولد تا مرگ چیست؟کاشت و برداشت ما از چه بذری هست؟
اگر همیشه بدترین فکر ممکن در مورد شخصی بنظرتان میاید.و همیشه بدبین و ظن بد دارید. یعنی اینکه ذهن شما خواهان کسب انرژی های منفی هست. اما انسان مثبت نگر قطب مثبت ذهنش را تقویت میکند او هم میتواند خوب شود او هم میتواند بهتر شود.من هم برای او دعا میکنم بهتر شود.اما اگر اولین ذهنیت شما این باشد که او را بدترین در ذهنیت خود رشد دهید یعنی قطب منفی ذهن شما فعال هست و کسب آن کم کم درونیات شما را به آزرده شدن خودتان سوق میدهد جای خوبی حسد جایش را پر میکند غرور.خود بینی مطلق.مشوق خوبی ها باشید تا خدا هم کائنات خود را به سمت مثبت نگری شما جذب کند این جاذبه گول زدن خود نیست.برای منافع خود نیست.برای جریانیست که سودش را خودتان میبرید.قرار نیست با این رشد شما سر کسی دیگر را گول بزنید زیرا شما رشد خودتان را در گروی مثبت نگری گذاشتید.جذب اینگونه عالیست جذب انرژی های مثبت.اگر حالتان مرگبار هست آن را به زندگی تبدیل کنید یعنی منفی هارا دور بریزید برای دیگری قبر نکنید تا خودتان درون آن قبر نروید.مثالی بود از اینکه چاله نکنید تا خود در چاله نیفتید زیرا هر که بد کند بد میبیند.اما اگر پوست موز را دیدید و برداشتید تا دیگری لیز نخورد شما هم لیز نمیخورید.زیرا جهان ما بازتاب عمل ماست.ما بدی کنیم بدی میبینیم.بدی دیگران را به خود حکمت میبینیم .و همه چی را سرنوشت میدانیم.نباید بگذارید سرنوشت شما را بازی دهد. بلکه باید سرنوشت را بازی دهید آنهم یک پازل بازی عالی.من پازلی میچینم که دیگری آن را تکمیل میکند دیگری را بازی نمیدهم بلکه او را سهمیم در ان بازی میکنم تا تکمیل کند دیگر بازی را که برنده شدن دیگریست.خود نگری.برنده شدن مادی یعنی من قبری بکنم که خودم در آن قبر بیفتم.یعنی همان چاله.اما قضاوت صحیح یعنی من نه قبر بکنم که خودم بیفتم نه قبر را افتادن بدانم. نه چاله ای بکنم که دیگری در آن چاله بیفتد.این جهان از تولد تا مرگ یعنی قنداق شدن و قنداق شدن.ما بین این زندگی هست.قنداق تولد شما قنداق تولد دیگر شماست.ما بینش زندگیست و درون قنداق همه یکسانیم.یک قنداق کفن و یک قنداق تولد.چه بذری در این بین کاشتیم و برداشتیم.زیرا دستان ما در قنداق بسته هست.و دستی را خواهانیم که کمک ما کند.مهم بین این تولد تا تولد دیگرست تولدی که نمیدانستیم کجا میائیم.و تولدی که چشم باز کنیم و ببینیم برنده شدن دیگران و خود را.زیرا همانگونه زندگی کردیم که در لحظه قنداق شدن دست دیگری را خواهان نیستیم زیرا دست اصلی توشه کاشتن برداشتن ما در گرفتن دست ماست.آنی که لحظه لحظه های ما را میبیند.و خدا نزدیکتر از آنی هست که فکرش را میکنیم.


خادم خوبی برای خدا باشید
گاهی آنچنان انسانها بجای خدا هم تصمیم میگیرند و حرف میزنند و تسلط نشان میدهند که خدا بگوید بیایید جای من بنشینید من بیایم جای شما بنشینم.مثال بود یعنی خودشان را از خدا هم بالاتر میدانند غرور آدمی اگر شکوفا بشود جای خدا هم تصمیم میگیرد.یعنی آنچنان میگویند ما میدانیم اینگونه؟که خدا بگوید بیایید شما حکمت کنید.
ببینم چگونه میتوانید .یا بدون اراده خدا برگی نمیفتد را اینگونه توصیف میکنند ما برگ را میندازیم.چگونه؟غرور آدمی شکوفا شدنش اینگونه هست اما انسانی که خدا را مد نظر داشت میگوید حکمت ها را خدا میداند. و خداوند رازها را میداند.و خداوند علت ها و چرایی های آن را میداند نه ثروت نه قدرت نه دانش انسانی بلکه دانای کل.
خداهست که مقدرات را میداند تغییر مقدرات و حکمت ها را میداند همه آفرینش را میداند و همه مخلوقاتش را میشناسد.
ولی گاهن آدمی انچنان میگوید که جای خدا هم تصمیم میگیرد.پس انسان شدن برای آنست که بفهمیم خدا چه میخواهد .چه قصه با شکوهی را برای ما گفته.قصه ای که خوابمان نبرد. و بیدار شدنمان بدرد خودمان بخورد.بیداری ما هوشیار شدن ما در برابر حکمت های خداست نه حکمت های آدمیان.
زیرا خدا حکمت میکند که برگی بیفتد یا نیفتد.زیرا خدا میداند که چه برای چگونه شدن بوده و چه اتفاقاتی افتاده تا ما را جریان بدهد سمتی که حکمت های او را ببینیم.
و عظمت او را و شکوه عظمت او حکمت ها را در دل ما زنده میکند .اگر ما خادم خوبی برای خدا نباشیم.میشویم ابلیسی که غرور کرد.اما اگر خادم خوبی باشیم میشویم مطیع فرمان های خدا و اوامر خدا.و حکمت ها را مثال چشم بر هم زدنی برای ما یادآور میشود که چه زندگی و چه شدن ها را در حکمت های او میبینیم.آن موقع هست که خدا کمک میکند تا بفهمیم. تا تفکرمان تسلط خدا باشد. خب اینجا ابلیس دست بکار میشود.نه تو میفهمی.نه تو بیا جای خدا هم تصمیم بگیر . و رانده کن شیطان را از ذهنت و جای آن نور خدا را زنده کن دیگر نه شکاکیتی دیگر نه بد بینی دیگر نه جای خدا تصمیم گرفتنی بلکه صرفان صد در صد دید ما بینایی ما تفکر ما رشد معنوی میکند نه رشد مادی برای خدمت به اربابی که با آن عظمت خود را بهترین دوستت میخواند.دیگر رعیت نیستید و دیگر ارباب شما مادیات یا تمایلات زمینی نیست.بلکه خدمت به خدا میکنید که آفریدگار شماست.چه خدمت با شکوهی.و دوستی شما را برقرار میکند با بهترین ها.و برای آنهایی که باید بهترین هایی بشوند که خدا گفت چه خلقتی و همه تعظیم در برابر آن حکمت خلقت کردند مگر ابلیس.پس بنده خدا باشید.و آزمایشات خدا یعنی خداوند شما را بینش داده.چشم داده.قضاوت داده.مهربانی داده صفات خوب داده.پس آنی که بدنبال خوبی باشد بدی برایش بی معناست زیرا بدنبال خوبی جستن در زندگی کرده.و دریافته.و بینایی.و حس.و تشخیص.

قضاوت درست.کمک کردن.رشد معنوی و خوب و خالص شدن
چرا آنکه بکوبد بیابد و آنکه بیابد جسته یافته.و آنکه بطالت کند نیابد و بر معیار سنجش یافته شنیده قضاوت کند و آنکه قضاوت بر یافتن کند هم بیابد هم بسنجد هم معیار مطابقت کند.شما چگونه میفهمید یک غذا بی نمک یا شور است آیا تا نچشید میابید که غذا شور هست یا بی نمک.
پس برای یافتن بی نمک بودن آن نمک را میریزید و میچشید و بعد چگونه دستتان میاید که چقدر نمک بریزید چون این را تجربه کرده و معیار ریختن نمک دستتان آمده هست.قضاوت هم همینگونه هست.آنکه بدون تفکر قضاوت کند هنوز معیار قضاوت دستش نیامده.و آنکه بر پایه تفکر عمیق و سنجش خوب و دقیق قضاوت کند دیگر معیار آن افزان بر تسلط بر آن میشود.که تجربه و افزون شدن و تجربه در آن باعث افزایش مهارت آن میشود.
حال شما شخصی را میبینید که دارد تلو تلو میخورد شاید بنظرتان بیاید که این شخص حتما مست هست یا چیزی زده یا نمیدونم آدم لوسی هست.با ادا راه میرود اما برای قضاوت صحیح مثال باید ببینید کفشش چیست.آیا کفشی پوشیده که کوچکش شده.آیا دچار مشکلی در پا هست.یا تاولی در پا دارد. و راه رفتن برایش سخت هست اگر اول بار قضاوت کنید بدون تفکر مطمئنن آسانترین قضاوت بد اندیشیدن در مورد اینکه حتما آنقدر خورده یا مصرف کرده که بد راه میرود یا آدم لوس ادا داری هست.
و باز یک نفر دیگر دارد شما را قضاوت میکند که چقدر آدم حتمان بیکار و فضولی هست که دارد راه رفتن دیگری را آنگونه نظاره میکند و اگر صدایتان بلند باشد و با دیگری حرف بزنید میگوید غیبت میکند.
اما اگر بدنبال یافتن آنی باشید که کمک کند بدو نزدیک میشوید.و میپرسید مشکلی پیش امده کمکتان کنم. اگر گفت به شما مربوط نیست که بسیار آدم مغروری هست.اما اگر با مهربانی گفت چیز خاصی نیست یعنی دوست ندارد بگوید اما اگر گفت کمک کنید و شما قبلش قصد کمک به او را داشتید دیگر خیلی خوش شانسی اوردید.
این یک مثال بود.برای درست قضاوت کردن .ما کمک نمیکنیم چون اول قضاوت میکنیم.اما ما کمک میکنیم چون قضاوت نمیکنیم.بلکه ایمان داریم که کمک به دیگری کمک دیگری و کمک خدا به همه ماست. اگر اینگونه شد منی نمیشود میشود ما.یعنی ما کمک میکنیم تا خدا کمکمان کند.زیرا آنگونه فکر کردیم که دیگری بر ما آنگونه فکر کند که میتواند آنکار را بکند.اگر از درد دیگری لذت ببرید شما دچار بحران سادیسم شده اید.اما اگر جای نفرت شما محبت کنید شما در حال کمال و بهتر شدنید.خالص شدن یعنی من دعا میکنم برای دیگری و خود را خالص میکنم.تا دعای من در حق خودمم پذیرفته شود.دعای سلامتی.دعای خوشبختی.از خدا خواستار بهترین برای دیگری هستم و از شادی او لذت و از غم او مرحم میشوم نه زخم بر دیگری که همانا حسد اول خورده شدن درون خود آدمی هست.

قوت تفکر مایه قدرت تفکرست؟
وقتی ما در امری قوت را خواستاریم آن را افزایش میدهیم.قوت تفکر مایه قدرت تفکرست.قدرت تفکر از مایه تفکر بر میاید که شما در مورد مسئله ای چقدر دانش اندوخته اید؟مثال وقتی شخصی بگوید در جایی از تاریخ فلان مسئله پیش آمده شما با دانش آن را بدانید آن هم با کسب اندوخته از تمامی آنچه در کنار هم چیدمان در مغز کردید؟اما شناخت یعنی کوبیدن در دانش و باز شدن در کسب آن هست.بینش هست.تفکر هست.مثلان اگر کسی بگوید سرتان را به سنگ بزنید تعقل میکنید و میگویید این کار باعث شکستن سرم میشود.اصلان فایدش چیست/پس فایده ندارد ضرر دارد.اما در مثالی شما با شنیدن این حرف بلافاصله میدانید این کار و این حرف ضرر هست.واکنش آنی نشان میدهید؟دیگر جای کسب دانش برای شما نیست؟اما یک کودک نابالغ نمیداند؟شاید از ترس آن کار را نکند.واکنش ترس با واکنش دانستن فرق دارد؟پس تعقل و بینش و کسب مهارت های زندگی امری هست که شما میدانید فلان کار چیست؟یا فلان کار فایدش در چیست؟ آیا مفید هست یا ضرر دارد؟بینش ما در قضاوت دیگران اما بر پایه چیست؟قضاوت کردن دیگران کار آسانی نیست؟شما یک گرسنه را میبینید اما بدو غذا نمیدهید و فقط منعش میکنید از خیر و بدی.رفتار او عکس العمل چیست؟اگر کاری کند که بد هست میگویید چه آدم بدی بود؟اما کفشهای او را نپوشیده قضاوت کردید؟تا گرسنگی را ندانید تا فقر را ندانید نمیتوانید با او همفکر شوید آیا سر سفره او نان دادید یا زخم زبان قضاوت؟سیر از گرسنه خبر ندارد مگر آنکه نانش را با او تقسیم کند؟اگر نان او را برید؟چگونه میتواند بر بی نانی او قضاوت هم بکند.اگر نانش را با او تقسیم کرد چگونه نمیتواند راه بهتری به او نشان دهد و اگر خود گرسنه بود و همدردی کرد مرحم شده اما زخم نشده؟اگر شما درد یک بیماری را ندانید یا درد یک دندان را ندانید نمیتوانید درست قضاوت کنید که دیگری چه زجری را تحمل میکند اما اگر درد کشیده باشید میفهمید دیگری چه دردی را تحمل میکند.اگر زور مندی به ضعیفی زور بگوید زور مندتر از آن به او زور میگوید عمل ما باز عمل ماست.زیرا ما جریان شنا را اینجا بر میل قدرت خود تغییر به محبت نکردیم.خلاف آب شنا کردن یعنی من قدرت دارم اما خدا از من قدرتش بیشترست من قدرت دارم اما فلانی قدرتش بیشترست.اگر گفتیم خدا که دیگر چه عالی.منظرمان خدایی میشود.زبان شناسی یعنی احترام زبان گفتار دیگران را شناختن و احترام به هم.اجتناب از توهین به هم یعنی من برای خودم احترام قائلم.و به انسان دیگر احترام میگذارم که انسانیت را در او دریابم.و اگر انسانیت نداشت,او را درس بدهم درس درست اندیشیدن.اما خود را کامل دانستن غرور هست زیرا هر کسی جای پیشرفت و کمال دارد.

تفکر من تفکر دیگری؟
به عنوان مثال ما در یک خانواده زندگی میکنیم ممکنست من عقایدم با کناری من فرق داشته باشد؟
آیا من میتوانم بزور به او بگویم تو هم مثل من فکر کن؟
اما رفتار من بازتاب تفکر منست؟
ما با رفتار و آموزه ها را درست یاد گرفتن روی دیگری تاثیر میکنیم؟
اگر من حرفی بزنم که خودم به آن عمل نکنم در مقابل آن شخص میبیند و میگوید حرفی میزند که خود عمل نمیکند چگونه من به حرف او عمل کنم.
مثلان میگوید زندگی اشرافی بد هست؟
من نگاه میکنم ببینم خود او چگونه زندگی میکند؟
مثلان میبینم سوار ماشین مدل بالا نمیشود یا اصلان ماشین ندارد؟
بعد میگوید فلان کار نکنید خودش هم نمیکند؟
اصلان جسته اش میگوید که چه کرده؟
اما بزور نگفته تو آن کار را هم نکن؟
در من تاثیر میگذارد؟
اما زور گفتن بر عکس لجبازی میاورد؟
پس ما در یک خانواده هستیم؟اول از خود باید شروع کنیم؟
تا در جامعه بزرگتر بتوانیم شروعی بهتر باشیم؟
مثلان فلان شخص هم صحبت میشوی و به صد دلیل میگوید فلان کار خوب نیست و فلان کار فلان کار بعد دقیقن خودش همه آن کارها را انجام میدهد؟
چگونه میخواهد شما را تغییر بدهد آن هم در یک هم صحبتی کوتاه در او چیزهایی را میبینی و عکس آن را دقیقن در نیم یا یک یا دوساعت مشاهده میکنی؟
برای اندیشه خود الگو شوید؟
مثلان یک پسر نگاه میکند به پدرش و میبیند پدرش فلان حرف ها را زده؟و بعد در زندگیش عمل کرده میشود الگوی فرزند؟
چون دیده چون حرفو عمل رو دیده قضاوت کرده و خودش هم الگویی بشود برای دیگری.یا دو دوست با هم دوست هستند دوستی به دوست دیگر میگوید فلان کار ضرر دارد بعد میبیند آیا دوست هم بدان کار همانگونه عمل میکند؟
ممکنست شما در یک خانواده باشید که تفکر دیگری با شما فرق داشته باشد؟
الگوی او بشوید؟بحث بیخودی بدون دیدن آنچه بدان عمل نمیکنید برای او الگوی نامناسب در تفکرش میشود؟وقتی شما یک مدیر موفق باشید میشوید الگوی دیگری؟مدیر ناموفق یا باید بگوید چرا ناموفق بوده یا بدون گفتن میشود الگوی نامناسب؟دفاع و قضاوت و اندیشه دیگران
اندیشه ای نه بر پایه هم صنفی هم نه بر پایه هم عقیده بودن هم بلکه منصفانه برای خدا برای رضایت خدا
