بینش و تفکر یعنی اینکه ما مسئله ای را خوب ببینیم.و در آن تفکر کنیم.تفکر چرا مهمست.زیرا باعث میشود تشخیص بدهیم.مطالعه چرا خوبست زیرا ربط ها را بدرستی میفهمیم.بینش مهمست.چگونه چطور چرا؟وقتی چگونه/بینش را باز کرد جواب ها درست میشود؟پازل ها چینش درست خواهد داشت.مطالعه دقیق.بینش صحیح.کاری را درست تشخیص دادن.تفکر در آن کار./زیرا تفکر ما به ما میگوید چرا میبینیم و چرایی آن به جواب میرساند ما را/جمع کارهایی که میبینیم./و اندازه آن/جواب درست را به ما میدهد.که چه کسی چه کاری انجام میدهد.و در آن کار در چه سطحی هست.ایا نویسنده خوبیست.توانایی نویسندگی او چقدر هست.آیا شاعر خوبیست توانایی شعر سرایی او در چه سطح هست.آیا های دیگر در هر کاری میزان توانایی های آن فرد و قضاوت ما درباره اینکه او چگونه مثلان نویسنده ای هست.از خوانش داستان یا شعر یا کار او به ما میزان توانایی آن شخص را بازگو میکند.خب میتوان گفت نویسنده عالیست.نویسنده خوبست.نویسنده ای که باید تمرین بیشتر کند.و... پس تفکر بر توانایی های انسانها هست که میتواند در مورد کار او به ما پاسخ دهد.چون مثلان کتاب او را خواندیم.مثال کتاب یا نوشته داستان و... بعد از خواندن کامل میتوانیم بگوییم این کتاب داستان یا شعر و... چگونه بوده.اما نخوانده نمیشود قضاوت کرد./و یا منتظر اثر بعدی او شدن.بهتر شدن یک فرد میتواند به ما بگوید او در آن کار در حال ارتقا یا پیشرفت هست و توانایی او در چه سطحی از آن کار هست.قضاوت صحیح یعنی عجله نکردن.و درست اندیشیدن هست.

انسان اگر بدی از دیگری دید و در او یافت که میخواهد بهتر شود آن را پرورش دهد.زیرا سرکوب دیگری و تحقیر دیگری یعنی من ان بدی را درون خودم از کاری دریافت نکردم.رشد فکری باعث میشود که من رشد دیگری را درون دیگری ببینم.وقتی سرکوب و شادی رنج دیگری ما را شاد کند یعنی روح انسانی ما بد شده.و باید خوبی را درونش جاری کنیم.تلقین مثبت جان آدمی را جلا میدهد. و تلقین منفی و بدی جان آدمی را میخشکاند.تلقین بد انسان با حیات روشن را خاموش میکند و تلقین مثبت و خوب انسان به کام فنا را برمیگرداند.و او سر سبز از فکری میشود که درونش را رشد میدهد.یعنی تا کی زنده هست را بر میدارد و دقایقش را کام محبت و تلقین خوب پر میکند آنقدر این امواج مثبت خوبست که بیمار را جان میدهد زیرا بیماری او حیات خاموشی اوست.و حیات روشنا بخشی یعنی خوبم.و بدی در من نیست.من خوبم زیرا هنوز میتوانم بگویم درد ها در من جلو نمیروند زیرا من در آن با مثبت نگری مقاومت میکنم.حال این حال بد از یک فکر ناخوشایند باشد چرا به فکر خوب اندیشه نکنم.و در آن لحظه گیاهی را آب دهم.لبخند بزنم.و کاری که در لحظه میتوانم انجام بدهم که خوب کند حالم را متوقف نکنم.خود اول در محیط هستیم که میتوانیم تغییر دهیم آن را .تا درون خود تغییر را نیابیم در پیرامون نمیتوانیم بیابیم.زیرا بد کاشتیم و توقع برداشت خوب داریم.آباد کردن بهترست یا ویران کردن.آباد کردن خوبست.سر سبزی خوبست.انقلاب درون ما انقلاب بیرون رفتار ماست.زیرا در خود انقلابی از خوبی هست.که در آن فایده اش چیست را برداشته و هر رفتار مثبت را یک نهال تازه میابیم.آفت همه چی فایدش چیست هست ذهنیت کم کم درگیر آن میشود که هیچ چیزی فایده ندارد.کوچکترین فایده های ذرات رودیست که دریا میشود.دریای حس همه با هم خوبی را یافتن.نه درون خود فقط.چه چیزی آرامش بتو میدهد به دیگری انتقال بده آنکه جوینده باشد میابد.و آنکه یافت چون به نحوی یافته که خوب بوده انتقال میدهد آرامش را.و درد تو و رنج تو کم میشود.حتی اگر در رنج باشی.این را بمنزله دیگری هم رنج ببرد نخواهی یافت بلکه راهی را پیدا کنی تا دیگری آن رنج را نبرد مطمئن باش خدا آن رنج تو را بر طرف میکند چون اول خودت خواستی که بر طرفش کنی.و کمک این فکر تو میتواند کمک فکر دیگری شود.اما اگر تو رنج بردی و دیگری را رنج دادی در بوته ازمایش رد شدی.زیرا توقع داشتن از دیگری توقف آور هست.بدون توقع کاری کردن یعنی من منتظر بازتاب عمل دیگری نیستم زیرا این جریان را در خدا برای آنچه میکنم در نظر میگیرم.خدا هم بهترینها را برای آنی میخواهد که بهترینها را برای بنده دیگرش بخواهد.

حیات من حیات دیگریست اگر حیات زندگی خود برایتان مهم هست.حیات زندگی یک انسان دیگر یک حیوان یک گل و... برایتان مهم خواهد بود زیرا حیات یک انسان مثال حیات کل بشریت هست.پس سعی در دادن حیات بهتر به دیگری یعنی من دوست ندارم دیگری حیاتش متوقف شود.یا کاری کنم که حیات دیگری به خطر بیفتد.زیرا جان او مشابه جان منست درد او درد منست.زنجیره انسانی یعنی من دوست دارم بهترینها و آنچه دارم در شیرینی کام دیگری هم باشد وسعت خوبی فکر ما یعنی زندگی در جهانی که دیگری هم از ان کامش شیرین باشد.درد نکشد زیرا درد او درد منست زیرا مشابه درد او را من حس میکنم.تحقیر دیگری یعنی آن درد در درون من هم جاری خواهد شد.پس چرا به دیگری دردی را اضافه کنم با آنکه میتوانم به دیگری خوبی هدیه دهم.و او را پیشرفت دهم.اگر خوب فکر میکنم. اگر جوینده آن به خوب فکر کردن من در او ماحصل شود.او هم در آن چه میخواهد پیشرفت کند تا من از اینکه انسان دیگری لبخند میزند من هم شاد شوم.حیات دیگری عین حیات زندگی منست.بازخوردش در من هم هست.غم او غم منست.و شادی او شادی من و چه عالی که در جهانی از خوبی باشیم.تا خدا درهای رحمتش و محبت را درما یابد و به آن که این بشریت همان احسن الخالقین هست که در خلقت ما بود را به رحمت های بسیار افزایش دهد.زیرا خدا مهربانیست.و مهربانی ما را نسبت به هم بسیار دوست دارد.یک انسان خوب فکر منفی را درونش میخشکاند و در آن کاسه وجودی خود را از گوهر بهترینها پر کند. زیرا این سیاهی اول خود او را در حسد در رنج میبرد ولی انسانی که شکوفایی نهال محبت را کاشته رنج نمیبرد و خود به ارامش اول میرسد و بعد دیگری را به آن ارامش دعوت میکند.

هیچگاه گذشتن از آنچه بمن گفته شود مربوط نیست یعنی من آنی شوم برای درون خود برای خود جستن و خود انسان ماشینی شدن.زیرا انسان ماشینی تبدیل میشود به انسان آهنی.روح محبت درونش تبدیل میشود به زندگی صرف ماشینی.آنچه بمن مربوط نیست یعنی من درون خودم گمشده ام.و از لحظاتی که حیات دارم استفاده نکردم.لحظه ای که دیگری نیاز به کمک من داشته.یا من میتوانستم به اندازه خودم کمکی کنم.حتی در حد دلداری حتی در حد یک لبخند.حتی در بر طرف کردن آن.و حتی بیشتر راهنما شدن دیگری.ذخیره علم.ذخیره دانستن.ذخیره خوبی.را به دیگری اهدا کردن.اگر صرف درون خود شدن مرا بیشتر از دیگری میدارد آن را به جوینده آن بدهم.زیرا کمک من کمک به دیگریست.و اگر من این توشه را با خود بداخل خاکدان جسم ببرم جز خورندگان جسمم را خورده و روحم در جهان بی نتیجه خواهد بود .ماندگاری جسم تا فنا شدن آن یعنی فرصت هست تا اگر دل شکسته.اگر حال و احوال کسی را که باید میپرسیدم نپرسیدم را استفاده کنم و خوبی کنم.برخورد ما چقدر دلپذیر میشود وقتی سلامی به گرمای وجودی خود را به دیگری انتقال دهم ترشرویی را کنار گذاشته.و سلامی به قوت مهربانی و گرمای محبت را انتقال بدهم زیرا سلام ما درب ورودی بازخورد متقابل آنست که دیگری را دلگرم کند از اینکه با یک انسان مثبت سرو کار دارد.کوچکترین ها بذر بزرگترین ها هست.رفتار بزرگ منشانه ما نمودار شخصیت ماست.تا بتوانیم نهال دوستی و محبت را بکاریم.مطمئن باشید اعمال ما بازتابی خواهد بود از برگشت آن به خود ما.زیرا درون آن دیگریست.و دیگری.


انسان وقتی در خود نهال محبت را در تفکرش جاری سازد و بر قلبش روان بر زبان و عمل گرداند در دیگری این نهال مثال بذری شکوفا خواهد شد.این بذر محبت کینه و دشمنی را میخشکاند زیرا در دیگری شما آنچه را میجوئید که در خود جسته اید.و عمل ما بازتاب رفتار ما خواهد شد.چگونه میشود در خود بدی را کاشت و در دیگری توقع رویش خوبی را داشت زیرا عمل ما بازتاب منفی در دیگری میدارد.و آن صدا مثل ندا در کوه میماند که بازگشتش مثال غار درون ما بازگشت دارد.و در دیگری نهالی تا دل شب خواهد بود که در بسترهای مختلف رویش میدهد.کام شیرین شیرینی آفرین هست.و کام تلخ تلخی آفرین.حال در خودسازی تکاملی افرادی که به بینش بسیار بالایی برسند دیگر از این مرحله عبور میکنند.خود نهال محبت میشوند.و دیگر در آنها اثر منفی تاثیر ندارد.این خودسازی کامل مراحل بالاتری دارد.و انسانی که به کمال بالاتری از برخورد و بازخورد را دارند دیگر در آنها منفی خشک میشود.زیرا مثبت کاملی از خودسازی شده اند.و رفتارشان نهایت کمال در آنچه من میکارم خواهد بود.و آنچه دریافت میکنم را تغییر میدهم.یعنی اگر بدی هست را به خوبی تغییر میدهم.حیات دادن به روح بشریت.یعنی متقابل آنچه خود دوست دارم در دیگری هم بکارم.که برداشتش جمعی باشد نه فردی.زیرا این زنجیره را در محبت و خشنودی خدا میبینم.و رنج آن را بر خود در کاشت آنچه هست تحمل میکنم زیرا بردباری را سرلوحه خود قرار دادم.سرلوحه ای که مخفی روشنایی بخش دیگری و اول خود شخص هست.روشنایی درون در دیگری روشنابخشی دیگریست.زنجیره انسانی محبت یعنی انتقال خوبیست.و حس آرامش آن حس ارامش دیگری و دیگریست.چه برداشتی خواهد بود برداشتی با ذخیره خوبی برای آنچه انجام دادم و آنچه دیگری انجام میدهد.و اینست انسانی که بکوشد تا کام شیرین محبت را در اندازه توانش بکارد.و مزرعه ی کاشت برداشتی شود از زندگی دنیا برای ما بعد و فعل حال و ماضی بعیدش پر باشد از آنچه تفکر کند برداشت کام شیرین باشد و تلخی را یا نداشته باشد یا جای آن آنقدر خوب باشد که جای بدی را پر کرده و ماحصلش بشود میزان بیشتری نه بیشتر از بدی بلکه بیشتر از آنچه بوده را به خوبی تبدیل کند.