حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

نقطه ها

نقطه ها
شهر خوابیده من مجنون زده باز بیدارم
شب قصه شدو من هنوز بیدارم
توی دنیای خودم سخت زخود میگذرد
من از این درگذری ها به صبح بیدارم
شب قصه ی نامفهومیست که به صبحش زده نامعلومیست
شب قصه ی بالو پر غمگین دارد
وسط شعر دو نقطه تب سنگین دارد
شب قصه ی شوریدگی از باختن صبح
تا به دروازه خوشبختی به خوابیدن صبح
شب ملولم چو پریزادیو من در تب تو
من نمی گویمو تو گفتن تو
وسط شهر یکی داد زخفتن میداد
لالایی نامفهومی زمردن میداد
سر چهارره یکی داد بلندی میزد
توی تب های تپیدن یه نفر گل میزد
توی روزنامه فردا همی امروز بود
فردا زفردایی دگر پیروز بود
شایدم نقطه زجمله زده باز شیدایی
واژه ای که میبرد جمله ها را ویرانی
تلخ تر از قهوه ی تلخی شده بود این قصه
دوز آن چند به اسپرسویی بازم خسته
دگر از فنجانت قهوه از شعر نگفتن دارد
تلخی آن دو بیتی شنفتن دارد
ته فال تو زدم بد زده بود بر شعرم
گفتم دوباره بخوری از مردن
خوردمو زنده شدم گرچه که مردم زغمت
شعر را بر دار قالی زدمو طرح شدم تا به دلت
من خسته زمنی که شدش بی من از این
من ببردم که منی میبرد از خفتن من
خواب در رگ های قاصدک های ذهنی خسته
ساز غم میزند اینبار مردی خسته
شده ام شعر برایت که مرحم بشوم زخم شد بر تن کاغذ که بد زخم بشوم
شوریدگی از شعر دگر میباید من ببردم غزلی که به مردن دارد
آخر بازی از این کاغذو کاغذ بازی مشق شب شعر غزلو سه خط کاغذ بی خط رنگی
رنگ زد واژه ای که زنگی داشت،زنگ آن در به دری شهر قصه ماتم داشت
توی این حالو هوای دل من تب میزاشت شهر قصه کمی تب میزاشت
گفته بودم غزلم را به آتش سوزان
غزلی شو دگر شعله به آتش شوران
شور شد هم غزلم از پی شوری خسته
خود تکاندم که دیدم شدم باز خسته
خستگی تب مفرد زماضی بعید حال بعیدو قبل بعیدو روزها مدید از بودن
هجایای خسته که بلند خوانی ندارد ای عزیز تشدید مکرر ندارد که عزیز
تو بخوان هم غزلم هم دو سه بیتی اثرم تا ببینی که زغم تار زحال غزلم
دروازه ی آرزوهایی خفته شهر خفته غزلم خفته ز خطی خفته
من از این شعر برایت رودی به دریا بزنم
دریا موجو من ساحل از آن صخره ز درد خود خسته
برای شعر مرحم شایدم زخمی ز آن در هم
نقطه ها را فراموش نکن خط اول تولد کلمه از رسیدن به شعری بود کوتاه از زندگی با نقطه
شاعر-حسام الدین شفیعیان

/خود از خود بشکنو خود شکن از فکر دگری/

/خود از خود بشکنو خود شکن از فکر دگری/
بنهو بارو ببندو نمنی زمنی از من بی من شو تو مرد دگری
خود بتکانو بتکونو تکانی زفکرت بدهو تو شو ای فکر چو مرز بی نشانی از نشانی که رسد بر دل دوست
چو تمنا بکنی ز خود زخود زدیگری تو دگر خود زبی خود شده ای چو درخت بی ثمری
بالو بالت به پرواز دلت آینه ای از بر عشق چو به بر بندیو بندی زخود تو ثمری
شبو شبها برفتو تو همی شو که چون روز دگری
جسم خود خاک بکن روحتو پرواز بکن هم دلو آغاز بکن همدلی آغاز چو شد تو همان عشق شوی
اگر دل ز دلی ریشه کند تو همان عشق دگری
شاعر-حسام الدین شفیعیان

/طلوع/

/طلوع/
به تب شعر باران بشو
شور بشو مثنویه رود بشو
شکر بریز
عسل بریز
دو بیتی ختم بریز
ماه بشو
شور دل ما بشو
بهار جانان بشو
شاه غزل خوان بشو
به تار این دل غمین نور بشو
شکن شکر به قهوه ی تلخ اثر مرحم این درد بشو
تا شکنی زخود برون به هم شوی زخود به او
لعل تب هجر تو آسان نبود
مرگ غم دل فراوان نبود
به صبح امید شکن برون بیا
به هم زنی همی زمن طلوع بیا
تار بزن
به شهر غم ساز بزن
ماه من از مه شکنی برون بیا
برون زجا ز ریشه ی فزون بیا
تشنه لبیم تشنه ی تو برون بیا
طلوع بشو
کمی زما زنور بشو
غم شدم از قند دلت که آب شود زغم چرا
چینو چنان دگر بشو
دگر زحال من بشو
مرحم درد من بشو
حسام الدین شفیعیان

جنگ و صلح- مدال عشق

جنگ و صلح- مدال عشق
جنگ و صلح جایی در جنگ صلح بود
یک کودک متولد شده بود
جغرافیای زمین برای او فشنگ خالی نبود
پرچم های صلح را آتش نکنید
زمین خسته است
حسام الدین شفیعیان
/مدال عشق/
پدر ز خواب رفته بود و خواب می دید
خستگی را ز کار می دید
دختر نگاه زیبا بر پدر
انگار جهان گرد او همه است پدر
بر گرفت و لباس عشق سوزن کرد
نخ بافت مدال قهرمانی پدر
پدر بر خواست و خستگی در کرد
لباس بر تن کرد
دید دوخته بر لباسش مدال عشق
اشک بر گونه ی خسته از سرنوشت
بوسید دخترش را با محبت از کارش
که عشق است همه کارش پدر
دختر لبخند زد از خوشحالی پدر
پدر جارو بر گرفت و رفت از در
قصه ی زندگی عشق است
حتی کوچک
حسام الدین شفیعیان

/آدمک و مترسک/

/آدمک و مترسک/

ای مزرعه از خواب بلند شو
دهقان فداکار زخواب بلند شو
شهر چوبین نشود ای حقیقت زرخ خورشید بلند شو
بذر خوبی کمی کاشتنم حرفی شد
ای گندم از گنمدزار بلند شو
مترسک قصه آدم شد
کشاورز بهر درو کردن با داس بلند شو
شالیزار یعنی روییدن
ای مرد کهن بار دگر باز بلند شو
خواب مترسک ندارد حرفی
از آدمک قصه های توی مترسک بلند شو

hesamshafieian