1-توی شهر همه نقاب زده بودن که با تشویق روبرو شد شهر تئاتر بود
2-جنگ راه افتاده بود تیراندازی شده بود اما همه چی آروم بود تازه رفته بود مرحله آخر
3-مردی ناامیدو خسته میرفت از همه خسته بود که چشمش به آگهی افتاد افراد خسته رو استخدام میکردن رفت آدرس داده شده رو آگهی که دید رو درش نوشتن خسته نباشید در زد گفتن استخدام خسته ها تموم شد الان همه خسته نباشین شدن برگشت که بره طرف گفت خسته نباشید شما استخدام شدید
4-پوتین پوشیده بود میخواست فتح کنه,رفت جنگ شروع شد صخره اول جنگ سختتر شد تا رسید به قله و روی صخره تمام کرد و پرچم سفید رو زد
5-موشک زدن دوباره موشک زدن و باز هم موشک زدن آنقدر که موشک افتاد توی آب و آب بردش
6-نادان دانا شده بود که فهمید نادان شده هی رفت رفت که فهمید دانا شده بعد رفت رفت فهمید نادان شده فهمید خوب حفظ نکرده رد شده رفت دوباره امتحان داد نمره بیست گرفت خوشحال شد فهمید شماره صندلیش بیست زدن برگشت دید نصف شماره صندلیشو قبول شده
7-له شده بود له له بدرد هیچی نمیخورد که یکی له شده رو برداشت مچاله شده بود باز کرد گفت حتما بدرد نمیخورده که کاغد مچاله شده که دید توش نوشته اخم نکن لبخند بزن تا مچاله نشوی.لبخند زد کارش رو غلطک افتاد کاغذ مچاله رو قاب کرد

/بازی سرنوشت/
بگذار سرنوشت بازی بدهد
با ما سر ناسزا گداری بدهد
این خط بلند پیشانی من غم بسته
با حرف تو از دل من خسته
بگذار پرنده ها پرواز بکنند
شاید زمستان قصه برگشته
حسام الدین شفیعیان
/من در گذر از تاریخ با ارسطو/
من با ارسطو چای خوردم
و از او پرسیدم حالش را
و او که واژگون شده بود در فلسفه حال خویش ز خود
من سقراط قصههای او بودم بدون او
من چراغ سر در علامت سوال او بودم بدون خودی ز خودم
من حکمت فکر او ز فکر دیگری بودم
من تنها عامل یاد خود او ز بردن یاد خودش ز خود او بودم
من غافل از صحبت او سنگ کتیبهای بودم در دوران باستان در دوران گم شدن تاریخ
(حسام الدین شفیعیان)
/فصل رفتن ها/
اسطوره ی تاریخ کهن
شوالیه ی درد های زمین
قصه ی ماقبل از عدم بر ختم
جایی در قصیده ی تبلور پنهان از زندگی
پازلی از چند اپیزودیه غمبار از فصل زمستان تا پائیز
تک نواز سمفونی مرگ قطعه ای از متینگ تنهایی
بار شکستن ماضی های بعید هر چه قبل بود حال بعید
تکرار فاعلاتن فاعلاتن های فالش
مغز تمامیه مداد هایت برایت غم مینوازد
نت هایت را کمی آرام بر ساز زمین قطعه کن
اینجا فصل رفتن هاست
حسام الدین شفیعیان
/تشنه معرفت/
دارد غم کوزه که آب کجاست
دارد غم رود که دریا کجاست
تشنه لب از صحرا گذشتن
بگو دریای معرفت جستن کجاست
شعر هم در خود تنیده در سلول انفرادی مغز
بگو تفکری که سیراب کند کجاست
نه به دوختنو نه به بردن
بگو برنده شدن همه یاران کجاست
دل به دریا بزنیم
شاید دریا همان درون قلب ما پیوستن کجاست
...
حسام الدین شفیعیان