-
قطار شماره123-3
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:23
برف زمین را سفید پوش کرده..بچه ها به دنبال آدم برفی درست کردن هستند. قطار به آرامی شروع به حرکت می کند..هویج و کلاه بافتنی رنگو رو رفته ی سر به سر گذاشته ی سفیدی رنگی بی رنگی.دانه های ریز بی رنگ و سفیدی زمین تشنه و نیمکت آبی ایستگاه خلوت. بچه ها با دیدن قطار به دنبال آدم برفی ها می دوند و دست تکان دادن های آرام و تند...
-
((ماجراهای یک پیکان سفید یخچالی))
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:23
مثل همیشه پدال گازو آنچنان فشار میداد که انگار جی تی آی رو داره تو واقعیت پیاده میکنه ،همیشه بین خیال و واقعیت هیچ کدوم رو دوست نداره. اینکه میگم مدل خاصیه واقعا راست میگم چون هیچ چیزیش نرمال نیست حتی غذا خوردنش.پشت فرمون تو جاده 2تا ساندویج کالباس رو پشت سرهم میخوره.حالا مسافر زیاد ببره و بیاره کالباس میشه...
-
(از اینجا که من میبینم)
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:22
بنام خداوند بخشنده ومهربان (از اینجا که من میبینم) دور میدانی که تمام بلوار رو پیش روم میزاشت ایستاده بودم، انگاری که سالها بود که گم شده بودم. حرفها رو میشنیدم و صدای بوق های ممتد تاکسی ای که داشت با بوق مسافر رو قبل از اینکه بخواد مسیرش رو بفهمه سوار میکرد.همه ی اتفاقات ساده پیرامونم داشت خیلی عادی اتفاق می...
-
کافه تاریکی
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:21
کافه تاریکی صندلی گرد و میزد گرد یک قهوه اسپرسو و مردی شبیه به هیچ یک از مشتری ها .همیشه همونجا میشینه. از نظر خودش تنها بازمانده ی نسل خودشه. نسلی که فقط خودش مونده از خودش. گاهی چند بار فنجون خالی رو میبره و میاره پایین. همیشه چند بار صدا میکنه تا یکی بیاد ببینه چرا فنجون خالیه. از نظر اون میدانی که روبروی کافه هست....
-
((رویای پنهان))
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:21
صدای در کتری که داشت خودش رو می زد و نسیم بهاری و قاب عکس گوشه ی اتاق و پیرزنی که خیره به عکس نگاه می کردهمه و همه منو به این سمت از زندگی می کشید که با هم بودن و دیگر برای همیشه از هم جدا بودن را در ذهنم مجسم می کرد با گذری به کودکی خودم را می دیدم که بدون هیچ دغدغه ای در حال بازی کردن و کندن گیلاس از درخت و خواندن...
-
از پشت آجرها می بینمت دریا
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:20
و من از بلند ترین قله ی خوشبختی سقوط کردم به بدترین جای ممکن در زمین. وقتی دیوارهای اتاق هم سوت میکشدًَُ’’سقف بالای سر پرنده ای میشود که هیچگاه پرواز نمی کند. صدای درها محکمتر شنیده می شوند.صدای آجر روی آجر و اتاق هایی با نور زرد صدای خاموش تاریکخانه های ذهن های درگیر قطعات پازل زندگی. یک کاسه ماست و خیار و پیرمردی...
-
بهشت گمشده
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:19
بنام خداوند بخشنده و مهربان نزدیکای اذان صبح بود که خارج شدم.اولش خیلی سخت بود مثل کنده شدن ریشه و در اومدن اصل درخت یعنی تجربه ی من اینجوری بود آخرش مثل این بود که دارن کف پامو با یک وسیله ی نک تیز قلقلک میدن به نک انگشتای پام که رسید یکهو احساس کردم که دیگه هیچی نمی فهمم ولی تا به حال اینجور درد رو تجربه نکرده بودم...
-
((آسمان گاهی صاف..گاهی ابری))
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:19
کنار کاشی های مات و سیاه نشسته و با نوک انگشتانش با رنگ سیاه و آبی مات.. توده های ابر و آسمان کدری را نقش میدهد و کف دستش را رنگین کمانی میکند. گفتم که زیاد نمیتونیم نگهش داریم برامون دردسر میشه. چاره ای نداریم باید هر جور شده تا فردا صبر کنیم. چند دانه چوب کبریت سوخته را از زمین بر میدارد..یکی را نصفه میکند و آن یکی...
-
دوفنجان قهوه ی سرد
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:19
دوفنجان قهوه ی سرد یک میز کوچیک با یک شیشه گرد و عکسی از قهوه..دوتا شمع سفید که آب شدنشون باعث شده دوتا تپه ی سفید کنار شمع خودنمایی بکنه همش بخاطر اینه که من با یک دوست قدیمی بشینمو صحبت بکنم.سالهاست ندیدمش یعنی حدود ده و دوازده سال پیش تو فصل زمستون با هم خداحافظی کردیم اون قرار شد بره پیش پدر و مادرش اونور و من هم...
-
تلخ و شیرین
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:18
بنام خداوند بخشنده و مهربان ((تلخ و شیرین)) وقتی شیرین و بعد از اون همه سال دیدم باورم نمی شد..خیلی تغییر کرده بود..زیر چشماش چین و چروک نقش بسته بود. خیلی هم چاق شده بود مگه می شد فراموشش کنم ولی خب رسم روزگاره دیگه زدم به در بی خیالی و یا شایدم پر رویی.. رفتم جلو..سلام کردم بجا نیاورد آخه من خیلی تغییر کرده...
-
/زمانی برای مرگ اسبها/
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:18
کورمال کورمال در زیر باران وارد آسایشگاه شد.سرش را روی پتوی چند تا کرده اش گذاشت که ببری آن را اشغال کرده بود سقف را نگریست که هر لحظه به او نزدیکتر می شد. از روی تخت با کف زمین آشنا شد که بدجور باعث سوزشو خراش برداشتنی جزئی بر روی دستش شد.ببر..سنگینی سقف .. نعره ای که فلزهای به شکل در آمده و تو در تو را دریدو کف زمین...
-
مغز متفکر
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:17
صدای باز و بسته شدن در شاید یک روزی بالاخره اون پیداش بشه اون که من منتظرش هستم در تخیلاتم به یاد صورتش می افتم چشمانش خیلی وحشت آور است.مخصوصا وقتی بهت زل می زنه..انگار که عدسی و قرنیه چشمش داره از جا در می یاد دستاش هم خیلی زمخته از همه بدتر کله اش است مثل یک توپ بسکتبال می مونه اون یک دختره نه اصلا یک پسره شاید هم...
-
قصه مردی که هست اما نیست...
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:17
کنار پیاده رو می ایستد. و همه رد میشوند. میگن یه آقایی ایستاده بوده همینجا کجا هر روز شناسنامه خالی-صفحات خالی کجای زندگی خالی نیست هر روز یکی رد میشود و مردی ایستاده و نگاه میکند.من میگم اینجا هیچکسی نیست نظرت چیه چرا هست نه کو من که کسی رو نمیبینم ته همین خیابون بن بست همینجا که میگن ایستاده بوده میخوره به کجا به...
-
بازگشته
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:16
اینجا کجاست دیگه؟ آهای شما بله شما بفرمائید میخواهم درشکه سوار شوم چی حالت خوبه عمو حالم خوبست دیروز طبیب دید مرا و برایم نسخه پیچید درشکه چیه میخوای سوار مترو شی متری کجاست متری چیه قرصاتو با آب گلدون رفتی بالا!!! مترو برو پایین سمت چپ تاکسی دربست همینجا هست در را که زد همون که بست ای خائن تو از نیروهای قصر دشمنی قصر...
-
/مامانوئل/
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:15
/بنام خداوند بخشنده و مهربان/ /مامانوئل/ از پای دستگاه بلند میشود و دستی به چشمانش میکشد.و ساعت را نگاهی می اندازد.دستگاه ها را خاموش می کنند. سرویس ها پشت سر هم کارگران را سوار میکنند تا نوبت به او میرسد،سوار ون سفید رنگی میشود. کنار شیشه می نشیند.مسیر نسبتا طولانی را طی میکند و پیاده میشود. جاده ای خاکی ،منتظر مینی...
-
حسام الدین شفیعیان-طنزنویسی
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:14
/کامبیز در راه موفقیت/ کامبیز که شبیه شلغم شده بود زد زیر کاسه شلغم ها و گفت یا پیتزا یا هیچی دیگه که ننه گفت شلغمکم تو باید شلغم بخوری که مرد بشی پیتزا بخوری نامرد میشی کامبیز رفت تو فکر جمله فلسفی شنیده بود که تو هیچ کنج کتابی یافت نمیکرد گفت ننه اگه شلغم بخورم مرد میشم ننه گفت بله شلغم بخوری یه چیزی میشی بلغمت...
-
حسام الدین شفیعیان-شعر
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:14
/ارزشهای متفاوت ,یافتن های متفاوت/ در قلمروی وحش طاووسی به کلاغی بنگشت از بر کلاغ سیاهی بدیدو حالش بد گشت کلاغ بگفتای که من از سیاهی دارم پرگشودن آسان ای طاووس سنگینی تو و زیبایی تو هر چند زیبا اما پر تو پر پرواز سبک نیست چو من طاووس بگشت زهمی فکر که او چه پر سبکتر از من دارد و همینجور بلبلی گشت شیدا میخواند آواز همی...
-
حسام الدین شفیعیان-داستان
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:13
/قصه زندگی ها/ مرد کنار قفسه کتاب می ایستد و میگردد کتابها را ورق میزند.و کتاب زرد رنگی را بر میدارد,,باز میکند صفحه اول خالی صفحه دوم خالی صفحه سوم خالی,کتاب را میبندد و دوباره باز میکند,صفحه اول خودش صفحه دوم زندگیش صفحه سوم خاطراتش باز میبندد,و باز میکند خالیست,کتاب را بر میدارد و سمت صندوقدار میرود و قیمت کتاب را...
-
حسام الدین شفیعیان-متن ادبی
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:12
پنجره را بازمیکنی و میسراید دلتنگی از فصل رویشی نو.بر پرچین خیال انگیز زندگی.پیچک مهربانی میپیچاند بر درخت ریشه از شور مهربانی.و میزداید غمها را در باور زمین.سایه ساری از گلچین سرودن زندگی در فصلی نو و برای تو میماند قصه های زمین در سراشیبی از حرفهایت.قلم بر پیکره خشک زمین جانی تازه میگیرد بر سلول های تراوش مغزی.قلب...
-
حسام الدین شفیعیان-کاریکلماتور
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:12
1-مونالیزا گریه میکرد,یکی رد شد خندید,کج کرده بود لبشو 2-فالوده شده بود شالوده توش بستنی آش شده بود 3-ته قصه کلاغ ها هم خانه دار نمیشوند 4-مورچه تند نمیره اما اسباب کشی بلده 5-مار پله دیگه قدیمی شده آسانسور اومده 6-بادبادک باد نداره اما باد به آسمان میبرش 7-قیچی اگه کند بشه قار قارش هم نمیبره 8-چرخ خیاطی هم دیگه...
-
حسام الدین شفیعیان-داستانک
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:11
1-توی شهر همه نقاب زده بودن که با تشویق روبرو شد شهر تئاتر بود 2-جنگ راه افتاده بود تیراندازی شده بود اما همه چی آروم بود تازه رفته بود مرحله آخر 3-مردی ناامیدو خسته میرفت از همه خسته بود که چشمش به آگهی افتاد افراد خسته رو استخدام میکردن رفت آدرس داده شده رو آگهی که دید رو درش نوشتن خسته نباشید در زد گفتن استخدام...
-
بازی سرنوشت
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:11
/بازی سرنوشت/ بگذار سرنوشت بازی بدهد با ما سر ناسزا گداری بدهد این خط بلند پیشانی من غم بسته با حرف تو از دل من خسته بگذار پرنده ها پرواز بکنند شاید زمستان قصه برگشته حسام الدین شفیعیان
-
من در گذر از تاریخ با ارسطو
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:10
/من در گذر از تاریخ با ارسطو/ من با ارسطو چای خوردم و از او پرسیدم حالش را و او که واژگون شده بود در فلسفه حال خویش ز خود من سقراط قصههای او بودم بدون او من چراغ سر در علامت سوال او بودم بدون خودی ز خودم من حکمت فکر او ز فکر دیگری بودم من تنها عامل یاد خود او ز بردن یاد خودش ز خود او بودم من غافل از صحبت او سنگ...
-
/فصل رفتن ها/
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:10
/فصل رفتن ها/ اسطوره ی تاریخ کهن شوالیه ی درد های زمین قصه ی ماقبل از عدم بر ختم جایی در قصیده ی تبلور پنهان از زندگی پازلی از چند اپیزودیه غمبار از فصل زمستان تا پائیز تک نواز سمفونی مرگ قطعه ای از متینگ تنهایی بار شکستن ماضی های بعید هر چه قبل بود حال بعید تکرار فاعلاتن فاعلاتن های فالش مغز تمامیه مداد هایت برایت غم...
-
/تشنه معرفت/
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:09
/تشنه معرفت/ دارد غم کوزه که آب کجاست دارد غم رود که دریا کجاست تشنه لب از صحرا گذشتن بگو دریای معرفت جستن کجاست شعر هم در خود تنیده در سلول انفرادی مغز بگو تفکری که سیراب کند کجاست نه به دوختنو نه به بردن بگو برنده شدن همه یاران کجاست دل به دریا بزنیم شاید دریا همان درون قلب ما پیوستن کجاست ... حسام الدین شفیعیان
-
بار سنگین کلمات-بند قفس کلمات-شهر بر بلندای آهن
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:09
مسئله بار سنگین دارد بر تفکر ما شعر بگفتن دارد انگار آدمک هایی که دلبستن شاید این قصه ژانویه ای از خود دارد بار جسم خسته روح خسته انگار شعر هم واژه کمی حرف دارد ------------- قفس بند کلمه شعر میشود قفس قفس بند بند شعر من حرف میشود موج تکاندن زخود صخره شکن شویم یا شهر دیوارهایش بلندو ما کوتاه شویم ------------ زندگی...
-
/ناخوانا و خوانا/
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:07
/ناخوانا و خوانا/ چه حکایتیست قصه ناخوانا خواندن زیر بار جملات هی مکرر خواندن فالش بود نت های منو تو روی سکانه دست های خوب خوانا شدن شعرم تبری بود به قلب آهن آهن شکستو قلب آهن شد آهن زقلب شکستیم تا جای دل جانانه نشستن مرحم بشویم زخم آهن آهن زخمو آدم آهن آهنی گر شکند درون آدم پتک بردارو درون خود نو شو ای آدم...
-
/شمع و شمع ها/
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:06
/شمع و شمع ها/ آتش در دل پروانه زدن چون شمع به روی گلو گردش ایام زدن شمع دوریست که پروانه بگردد گرد آن جمع شمعی که سوی جانانه زدن ماحصل نقطه پرگار جهانیم خوش آنکه پرگارش دور خوبی بر جهان متبلور زدن چه تبلور الماس که در دل دیگران خوبی برای دل جانانه زدن hesamshafieian
-
/خواب مردگان ,خواب زندگان/
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:04
/خواب مردگان ,خواب زندگان/ بگذار بخوابد قبرستان زیر سمفونی مردگان زندگان در گور نخوابیده اند کمی برایشان مرحم شویم hesam
-
/شهر قصه ات کجاست/
دوشنبه 31 خرداد 1400 14:04
/شهر قصه ات کجاست/ شهر قصه دگری دارد هم بالا و هم پائینو زبری دارد شهر چراغ قرمز دارد عروس بخت شهر زیر آواز مردمک ها میخوابد اینجا پری دریایی یعنی برگشتن دریا دیگر کجای قصه هست وقتی در شهر خاموشی هست کجای شهر باید نوشت قصه را اینجا فصل دگر زندگی هست hesamshafieian